![]() |
![]() |
|
|
می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی می رسد روزی که احساس مرا باور کنی می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خود خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی می رسد روزی که تنها ماند از من یادگار نامه های کهنه ای را که با اشکت تر کنی می رسد روزی که در صحرای خشک بی کسی بوته های وحشی گل را ز غم پرپر کنی می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من ان زمان احساس امروز مرا باور کنی ....
|
|
+یادگاری
پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 3:12 به دست یه غریبه |
|
|
|
|
+یادگاری
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 1:8 به دست یه غریبه |
|
|
ان لحظه که امدی و به قلب شکسته ی من التیام بخشیدی و ان را ربودی اصلا فکر نمی کردم که تو هم روزی ان را بشکنی و دیگر به درد دلم گوش فرا ندهی ایا این رسم روزگار است یا سرنوشت من چنین رقم خورده که همیشه بشکند اگر می دانستم که تو هم مانند انها قلبی عاشق را فریب می دهی و بعد از مدتی ان را زیر پایت له می کنی هرگز با تو پیمان دوستی نمی بستم هیچ وقت کسی به من محبت نمی کرد تا ان لحظه که تو را دیدم و فکر کردم که تو ان گمشده هستی و می توانی به قلب شکسته من محبت کنی و مرا درک کنی و محبت واقعی را از اعماق قلب تو می دیدم ولی انطور نبود و تمام ان محبت ها هم سرابی بیش نبود و چشمان منتظرم همیشه به کوچه ای بود که تو روزی می ایی و به این تنهایی خاتمه می دهی ولی نیامدی و مرا برای همیشه چشم به راه کردی ....
|
|
+یادگاری
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 1:11 به دست یه غریبه |
|
|
سلام میدونم یه مدته خودخواه شدم همه میگن وقتی به وبت می آیم اشکمون در میاد درسته شماها حق دارین شماها که دیگه نباید عذاب بکشید همین جا از همتون معذرت میخوام باشه یه موضوع دیگه رو پیش میکشم : امروز صبح یکی بهم زنگ زد گفت سلام امین جون (نمیدونم امین-امیر-حمید-وحید-....) یه چیزی تو همین مایه ها بود گفتم من شمارو به جا نمیارم گفت بهت گفتم که من هکرم دیدی دیشب از تو چت شمارتو به دست آوردم ؟؟ گفت چرا دیشب با من چت میکردی منم شمارتو پیدا کردم بعد از کلی حرف آخرش قبول کرد که بابا من دیشب خوابیده بودم و اون تا صبح با یکی دیگه چت میکرده اگه این قضییه راست باشه که واقعا افتضاحه آخه واسه چی باید شماره منو به دست می آورد یکی دیگه با یه شماره دیگه باهاش چت کرده اون وقت من .... بی خیال فقط اینو گفتم که اگه شماهام این کاره هستید زیاد به این شماره ها اعتماد نکنید میدونم این پستم چرت و پرت بود ولی خواستم .... |
|
+یادگاری
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 15:13 به دست یه غریبه |
|
|
سلام
اول بگم بهار بالاخره اون آدرسو بهم داد درسته که اون نظر داده گفته بیتا اول خواهر اون بوده و بعدش عشق من شده و... ولی همونطور که خودش میدونه من داداش بیتا نبودم من عاشقش بودم پس خوبه که منو درک کنه ....
امروز تولد عشقم بود
امروز مراسم هفت بیتا برگزار شد
اگه توضیح بیشتر میخواین اینجا گفتم |
|
+یادگاری
جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 19:37 به دست یه غریبه |
|
|
سلام قرار نبود امروز اینجا پیدام بشه گفتم خداحافظ و .... وصیت بیتای من این بود که این وب و اون یکیو تعطیل نکنم منم با خودم قرار گذاشتم هر چند مدت یه بار آپ کنم ولی نه به این زودی... نظرای همتونو خوندم همینطور که میخوندم اشکامم می ریخت همتون دلداریم دادین ازتون ممنونم ولی من در شرایطی نیستم که بتونم بیام جوابتونو بدم اگه می بینید امروز اومدم آپ کردم چون یه خواهش ازتون دارم تو نظرات دیدم همتون گفتید حاضرید اگه کاری از دستتون بر می آد واسم انجام بدید آره همتون میتونید... اگه رفتن بیتا از پیشم مصلحته پس... چرا نمیتونم برم سر خاکش ؟؟؟ تو رو قرآن , تو رو هر کی که می پرستیداز بهار (خواهر بیتای من )خواهش کنید که به من بگه اونو کجا خاک کردند ؟؟ آخه هیچکس بهم نگفته خبر ... بهار بهم داد این چند روز خیلی بهش التماس کردم ولی میگه بیتا وصیت کرده که نه من و نه بهار هیچ کدوممون سر خاک اون نریم ولی من دارم میمیرم تو رو قرآن بهش بگید منو درک کنه آخه من فقط اونو داشتم تنها جایی که میتونم راحت باشم سر خاک .... تو رو خدا ... اگه از بیتا یه بار خواهش میکردم دست رد به سینم نمیزد ولی بهار داره منو نابود میکنه میدونم داره وصیت بیتا رو عمل میکنه میدونم اونم مثل خواهرش ماهه ولی پس من چی؟؟ بگید اون آدرسو بهم بده اگه دوستای واقعیه من هستید بیاید و تو نظرات ازش خواهش کنید ..... ................................................ این پست رو فقط تو این وب میذارم چون هشت بهشت رو سارا تازه آپ کرده واسه همین دلم نیومد برم ... از دوستایی هم که به اینجا میان میخوام اگه ممکنه برن به بقیه هم بگن تا همه بیان از بهار اینو بخوان که ........ |
|
+یادگاری
چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 18:3 به دست یه غریبه |
|
|
سلام
اول از همتون معدرت میخوام آخه با ادب بودن رو عشقم بهم سفارش کرده بعدم بگم دیگه لزومی نداره دعا کنید آخه دیگه خدا عشقمو ازم گرفت و برد پیش خودش عشقم دیگه تو این دنیا نیست . الان دیگه بهتره دعا کنید خدا منم ببره پیش اون دیدید خدا چقدر با من بی معرفتی کرد ؟؟؟؟ دلیل اینکه الان اومدم آپ کردم اینه که اون وصیت کرده بود بیام آپ کنم. خداحافظ ....................
|
|
+یادگاری
یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 17:39 به دست یه غریبه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام دوستای گلم
من چیزی ندارم که بخوام بگم |
|
RSS
|